تبليغاتX
ما رو دست كم نگير

من همونم که همیشه غم و غصه م بی شماره

اونی که تنها ترینه حتی سایه هم نداره…

 

 

تولد من

تولد وبلاگ

عروسی خواهرم

 

 

+ به قلم كشيده شده در یکشنبه نهم تیر 1387توسط سميرا و نوشین |

من همونم که بودم

تو داری عوض میشی...

 

+ به قلم كشيده شده در جمعه هفدهم اسفند 1386توسط سميرا و نوشین

تن تو ظهر تابستونو بيادم مياره
رنگ چشمهاي تو بارونو بيادم مياره
وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره
قهر تو تلخي زندونو بيادم مياره
ّمن نیازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه
تو بزرگي مثه اون لحظه که بارون ميزنه
تو همون خوني که هر لحظه تو رگهاي منه
تو مثه خواب گل سرخي لطيفي مثه خواب
من همونم که اگه بي تو باشه جون ميکنه
من نیازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه
تو مثه وسوسه شکار يک شاپرکي
تو مثه شوق رها کردن يک بادبادکي
تو هميشه مثه يک قصه پر از حادثه اي
تو مثه شادي خواب کردن يک عروسکي
من نیازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه
تو قشنگي مثه شکلهايي که ابرها ميسازن
گلاي اطلسي از ديدن تو رنگ ميبازن
اگه مرداي تو قصه بدونن که اينجايي
براي بردن تو با اسب بالدار مي تازن
من نیازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه

              ......................             

 

با صدای قشنگ  فریدون فروغی 

 و تقدیم به مهدیه عزیزم

که نمی دونم چرا چند وقتیه کامنت های قشنگشو از ما دریغ کرده...

دوسِت دارم هوارتا!!!!

+ به قلم كشيده شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386توسط سميرا و نوشین

پرسید چرا یک لیوان پر از گناه حالا ؟
گفتم ،
نوشیدن یک لیوان پر از گناه ،
گناه دیگران را از یادم پاک می کند ،
دلم را سبک می کند
و
مغزم را خنک ،
همین است رمز عشق ورزیدن ،
ندیدن گناه دیگران .
زیر لب چیزی گفت که نشنیدم ،

گمان نکنم معنی حرف را فهمیده باشد !!!

.........................

پ.ن:

تا حالا شده برای اینکه یک مورچه رو آب نبره ، کفش هات رو پناهش کنی...

بعد که آب رد شد و رفت ، پاهات رو برداری ببینی مورچه مرده؟!؟!

پاهات رو بردار ! من پناه نمی خوام...

+ به قلم كشيده شده در سه شنبه دوم بهمن 1386توسط سميرا و نوشین |

نه دندون جویدن منطقو دارم ، نه معده هضم فلسفه .
دلم نمی خواد به هیچی فکر کنم ، اصلا چه اهمیتی داره که فکر بکنم یا نه
.
از حرافی متنفرم ، اونقدر که حتی وقتی بهش فکر می کنم هم فکم درد می گیره هم گوشم تیر می کشه ،

حالا تصور بکنید یه عده دارن با حرف زدن نون می خورن ،
اونم نه نون لواش و بربری ،
نون و بوقلمون و کمی سس مایونز .
من چقد این آدمارو دوست دارم
...
کاش می شد هروقت دلت می خواد بتونی زیر برف قدم بزنی ،

یقیه کاپشنتو بالا بکشی ،
یه کلاه مشکی هم رو سرت ،
دستارو هم تا آرنج بکنی توی جیب کاپشنت
و توی یه خیابون دراز که دو طرفش پر درخته راه بری
و جا پات روی برفا بمونه

و به این فکر کنی که کی تابستون می آد
.
می دونی چیه ؟

توی زمستون باشی و به تابستون فکر کنی خیلی بهتره که توی تابستون به زمستون فکر کنی .
دلم خیلی می گیره گاهی ،

الان مردم ، خیابونا ، ایستگاههای شلوغ اتوبوس ، پارک شهر ، بازار و ...
همه و همه یه جوری شدن
.
احساس می کنم ...؟؟؟!!!

+ به قلم كشيده شده در دوشنبه پنجم آذر 1386توسط سميرا و نوشین

اين روزها بايد فقط روي خاك قدم زد در حوالي خورشيد

بايد هجوم فكر را به ژرفي نگاه برد و عمق عاطفه را وسعت داد

 گو ش كن  تيك تاك تند ساعت هاي زمان را 

 كه چگونه اي لحظه اي از حركت باز نخواهد ايستاد

و فكر كن كه حرف سكوت سنگيني است ميان دو سرگرداني       

 پشت دو سرگرداني اين زندگي است كه دارد مي لرزد

      در تداوم لحظه هاي تلخ ملال آور

 گوش كن وقتي نمانده است

     بايد بزرگ شد     حرف زد     گل كرد     قد كشيد  

پارسال روز تولدم چه ذوقي داشتم،

 ولي امسال فهميدم كه روز تولدم با روزاي ديگه هيچ فرقي نمي كنه

شايدم امسال اين جوري شدم!!! كه بعد از يك ماه اومدم ....

ممنونم از عزيزانم و بهناز- خاله مرضيه- ساجده- عاطفه- نگار- نوشين- ندا- فرزانه و ....

 خيلي هاي ديگه كه دليلي براي نوشتن اسمشون ندارم

+ به قلم كشيده شده در چهارشنبه نهم آبان 1386توسط سميرا و نوشین |

 -بیخود نیست این موقع ها من اینقدر یهویی دپرس میشم...پاییز اومده دوباره...

 

- دلم انار میخواد...گوجه سبز هم میخوام...زالزالک...زغال اخته...

 

- مرسی که دوباره اومدی....چقدر من ذوق مرگ شدم ....ولی فضولیتو چیکار کنم...جواب  اين همه سوال رو چی بدم؟...تا کی میتونم با طفره رفتن یه جوری از زیر جواب دادن در برم؟! کاش منم مث تو بودم!كاش مي فهميدی؟؟؟!!!

 

- من در رابطه ام....در رابطه هایم.... به اندازه ی یک عدد بز برای شخص مقابلم ارزش قائل نیستم...بعد انتظار دارم طرف هی بیاید نازم را بکشد...کلن ما ساخته شده ایم برای تنهایی....این بیشتر با ما سازگار است...

 

- قرار بود عادت نکنم....کردم...ولی در عین حال با این رفتارهای خونسردانه ی بی تفاوت گند زدم به شخصیتش و شخصیتم....طبق معمول...اینطور نمیشد جای تعجب داشت....

 

- تازگی ها دچار توهم میشم ...صدای گوشیمو می شنوم و فکر میکنم اس ام اس برام اومده یا زنگ خورد بعد می بینم نه!...اخرش من دیوونه میشم از دست این دورو بری هام...دلم میخواد بگم دست از سرم بردارين...!!!!!!!

 

- تازه دارم می فهمم این کتاب ومجله خوندن جنون آمیز من به چه دردی میخوره....نمیذاره دیوونه بشم...تا از جلوی چشمم میرن کنار...استرس و اضطراب و بدبختیه که هجوم میاره...ولی وقتی چیزی میخونم خوشبختانه مغزم خفه میشه برای مدتی...یعنی اين روزا اینقدر تمرکزم بالا نیست که هم کتاب بخونم و هم فکر بکنم بنابراین فقط یکی ش...

 

- بهانه گیر شدم....امروز....دوباره!!!

 

- دو روز !

 

؟؟؟؟؟؟

+ به قلم كشيده شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386توسط سميرا و نوشین

آدما بامزن!....

من بامزه ترم يا پدر پسر شجاع ... ؟

آدما دوست دارن چيزاي بامزه رو انگولك كنن بعد بذارن برن سراغه يه چيزه جديد ...

 

پ.ن : خود آدما مهم نيستن آثارشون مهمه

پ.ن : حتي وقتي فكر مي كني همه چيو فهميدي بازم مي فهمي كه هيچي نفهميدي

پ.ن :  divoon3h & divOOne .... ؟؟

 

+ به قلم كشيده شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386توسط سميرا و نوشین |

...

 

در سکوتم هزار حقیقت نشکفته پنهان است

 

من با دیوانگی ام سکوتم را می شکنم!!

 

 

+ به قلم كشيده شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386توسط سميرا و نوشین

اززندگی ازاین همه تکرارخسته ام

ازهای وهوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم ازستاره وآزرده ام زماه

امشب دگرزهرکه وهرکارخسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آخ ... کزین حصاردل آزارخسته ام

بیزارم ازخموشی تقویم روی میز

وزدنگ دنگ ساعت دیوارخسته ام

ازاو که گفت یارتوهستم ولی نبود

ازخود که بی شکیبم وبی یارخسته ام

تنها ودل گرفته وبیزارو بی امید

ازحال من مپرس که بسیارخسته ام

 

 

 

راستش نمی خواستم اینو امشب تایپ کنم ،

گذاشته بودم واسه بعدها ،

اما حال ما که امروز و فردایی نیست ،

همیشه از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ایم .....

به جايي كه رسیدم که ازخستگی خوابم نمی بره!

 

دیگه ازخستگی هام، هم خسته شدم!

 

 

+ به قلم كشيده شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386توسط سميرا و نوشین |

خدا! پاشو! من یه آشغالم !باهات حرف! دارم !!!

 

+ به قلم كشيده شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386توسط سميرا و نوشین

تا حالا شده!ازخوشی! بالا بیاری؟!

 

+ به قلم كشيده شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386توسط سميرا و نوشین |

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی روی ترا

کاش میدیدم .

- شانه بالا زدنت را

- بی قید

- وتکان دستت که

مهم نیست زیاد

- وتکان سر راکه

- عجب عاقبت مرد؟

- افسوس

روی ترا کاشکی می دیدم

من به خود میگویم

''  چه کسی باور خواهد کرد

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد''

 

........................

 

میگم خدا!خیلی دوست دارما! جدن اگه تو نبودی کی می تونست در روز انقدر به من ضد حال بزنه!...

می دونی چه احساسی دارم؟ از این مدلا که دلت می خواد سرتو بکوبی به دیوار!

به قول مامانم دوره ی آخرو زمون!!!!!! شده!

چی می شد اگه منم همین طوری می شدم.

یه روزم یکی میومد می گفت نوشین تصادف کرده و...

اون وقت یه سری آدم نارحت می شدند و یه سری م می گفتند 'عجب!عاقبت مرد؟ '

يه سري تاسف مي خوردند و بعضی ها هم تحت تاثیر بقیه می گفتند '  بيچاره زود مرد!'

بعدم خیلی که عزاداری می کردند 1 ماه يا يك سال که اونم شاید...

بعد دوباره روال عادی زندگی و انگار نه انگار که یه همچین کسی بوده!

اما نه!!!! من دلم می خواد آروم بمیرم،ازاین مدلا که از قبل بهت وحی میشه ، سرتو می ذاری رو بالشت وچشماتو مي بندي و ميري سفرو دیگه هم بر نمی گردی ....

به قول معروف: مرگ آن نيست که در قبر سياه ، دفن شويم. مرگ آن است که از خاطر كسي با همه ي خاطره ها محو شويم...پس شاید من تا حالا مرده باشم!

ولي من مي ترسم!من از تاریکی می ترسم! قول می دین برام شمع بیارین؟ از حشرات و حیوونا هم همینطور.......

حس بدی دارم! حس آدمی که همین الان از اتاق عمل اومده!!! و بعد ازیه عمل سخت و خطرناک نجات پیدا کرده!...

دیگر میل ندارم در برابر مرگ کلاه از سر بردارم. می خوام در حال صحبت از اتاق بیرون برم و نوشته م را نا تمام بذارم.تاثیر مرگ بر من چنین است: نه ترک گفتن. نه تسلیم شدن بلکه مانند کسی که به تاریکی گام میذاره.

 

- لطفا تا اطلاع ثانوی به من نزدیک نشوید...ممکنه....!

 

+ به قلم كشيده شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386توسط سميرا و نوشین |

نظریه: می فرمایدن! خیلی بیش از حد بیکارین...

 

*

 جوابيه: تو این مملکتِ بي صاحاب! مگه کار پیدا میشه؟ نیازمند یاری سزدتان هستیم!!!

 

+ به قلم كشيده شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386توسط سميرا و نوشین |

ای کسانی که حتی مجاز هم نشده اید!

 بدانید!

 که خدا انقدر مهربان است!

 که به شما یک یا حتی 2 سال دیگر هم وقت میدهد!

باشد که رستگار شوید!!!

 

پ. ن: حالا باز بگید خدا بده!

+ به قلم كشيده شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386توسط سميرا و نوشین

و من هر بار با این دشت‌های کوهین مست می‌شوم. و گرچه به همه‌ی عالم نشان‌شان می‌‌دهم و بی‌کلمه، تحسین‌شان می‌کنم، باز نمی‌دانم چرا سیراب نمی‌شوم. شاید، باید به تو بگویم، به تو نشان بدهم، با تو ببينمشان ، تا آرام بگیرم.

...

حالم مثل آن بچه‌هه‌ست که گفتم. همان که یک صبح تا بعدازظهر فحش و نفرین دنیا را هم نوش‌جان کند، به هیچش نمی‌گیرد. چون قرار است عموهه/ خاله‌‌هه/ هر کی! عصری بیاید ببردش بیرون. و آن بیرون، خودش هم می‌داند، شاید هیچ هم بهش خوش نگذرد، اما همین قدر هست که روزش را روشن کند. همه‌ی روزش را.

...

ترس‌ها و نگرانی‌ها هستند. اندوه مامان و آدم‌های دور و بر هم. بی‌حوصله‌گی این روزها، کارهایی که دوست ندارم و هی عقب می‌اندازم و هیبت‌شان را ترسناک‌تر می کنم... و یک نقطه‌ی روشن هم هست. گوشه‌ی گوشه‌ی دلم. انگار که قرار است من هم عصر بروم جایی. با کسی ...

و هی در می‌روم ها! کارها فقط در همان حد رفع و رجوع روزانه می‌مانند. سر ساعت از موسسه می‌زنم بیرون. هیچ‌جا نمی‌روم. می‌زنم به خیابان‌های داغ و بعد هم خانه.

...

نمی‌دانم، نمی‌دانم نقطه‌ی روشن از کدام گوری نورش را می‌گیرد. نمی‌دانم چه‌طور می‌شود که هنوز می‌توانم به روزی فکر کنم، که هر چه هم دیر، روز من باشد. نمی‌دانم چه‌طور ازم برمی‌آید!

+ به قلم كشيده شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386توسط سميرا و نوشین

داشتم میرفتم جایی دیدم دوتا پسر بچه داشتن با هم دعوای لفظی میکردن...

یکشون هی میگفت:

تازه شم ما دوتا یخچال داریم

تازه شم ما دو تا کامپیوتر داریم

تازه شم ما دو تا ماشین داریم

(فکر کنم بچه ه لوچ بود همه چی شون رو دوتا میدید!! میخواستم بپرسم پسرم شما چندتا مامان بابا داری؟)

آخرشم یه زبون درازی کرد و رفت!

دو ساعت بعد که برگشتم.. دیدم گرم فوتبال بازی کردنن!!

انگار اينم زبون دراز بود...

+ به قلم كشيده شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386توسط سميرا و نوشین |

نگران نباش! تو هم یه روز! پدر! می شی!

 

+ به قلم كشيده شده در جمعه پنجم مرداد 1386توسط سميرا و نوشین

ث  ل ا م

 

"حکايت وبلاگ زدن ما ، مانند روياهاي يك زوج عقد كرده بود كه می خواستند مراسم عروسي مجلل و با شكوهي برگزار كنند اما وضعشان اين قدر خراب بود كه حتي دوستان نزديك خود را هم نتوانستند براي عروسي  دعوت كنند و آخرش به جاي مراسم تصميم گرفتند يك سفر سه روزه به مشهد بروند تا بعد به دوستانشان بگويند ما دنبال تجملات نبوديم وازاول مي خواستيم زندگي را ساده شروع كنيم.

 

راستش ما هم اول قصد داشتيم يك سايت با فضاي بالا بزنيم كه مديون بلاگفا و هيچ صاحب خانه ديگري نباشيم . بعد راضي شديم به يك سايت كوچك ، اما باز هم نشد ، بعد به فكر يك وبلاگ خيلي با كلاس افتاديم كه نشد ،  اين خانه جمع و جور فعلي كه مي بينيد ، خانه اجاره اي ماست كه با هزار زحمت توانستيم براي خود دست و پا كنيم !

مي بينيد كه چراغ ها هم خاموش است چون پول براي  پرداخت قبض برق نداريم .ولی خوب اشکا ل نداره زبونمون که درازه!!!

البته خب اول زندگيمان است .كار مي كنيم و چند سال بعد ، يك خانه بزرگ مي خريم و يك ويلا هم در شمال با يك عالمه چراغ! شاید اون موقع ...!!!!!!!!!!!!!

 

شما به قول قديمي ها چشم و چراغ اين خانه هستيد"

 

نقطه سر خط : دیروز تولد وبلاگمون بود ولی کارت اینترنت نداشتيم که بیایيم تولدش را تبریک بگيم. تا حالا چند بار دیديم که وبلاگ نویس ها یک پست "صورتی" به مناسبت تولد وبلاگشان نوشته اند و حتی دیديم که یک عکس کیک تولد با چند تا شمع هم گذاشته اند. ولی این مدلی اش را ندیده بوديم که کسی فردای تولد وبلاگش بیاید و...

 

  خوب!!!...پس وبلاگ ما هم یک ساله شد! خوبه! یعنی ما یک سال توانستيم این نقش را (البته شاید با کیفیت یا کمیتی نه چندان خوب) به عنوان بلاگِر- نه چندان حرفه ای- داشته باشيم. پارسال در "یک روز قبل ِ" چنین روزی، وقتی اولین پست را در وبلاگمون می نوشتيم ، نمی دانستيم تا چند وقت می توانيم وبلاگ نویسی را ادامه دهيم. و حتی به این فکر نمی کرديم که شاید وبلاگمون به یک سا لگی برسد! اما رسید! دراین مدت چندین بار به این فکرافتاديم که برويم و یک وبلاگ دیگر بسازيم و درآن به طور ناشناس خیلی راحت تر و بدون سانسور بنویسيم. اما به دلایل مختلف تا حالا این کار را نکرديم.

 

ساختن این وبلاگ به ما کمک کرد که بعضی از افکاری را که از ذهنمون می گذشتند و به ندرت آنها را می نوشتيم، در اینجا بنویسيم. آن تنبلی ای که در مورد نوشتن روی کاغذ داشتيم، با نوشتن در وبلاگ تا حد زیادی از بین رفت؛ نمی دانيم به خاطر جذاب تر بودن کار با کامپیوتر بود یا به خاطراینکه وبلاگ ارتباطی تقریباً زنده را ایجاد می کند و

 دربعضي پست ها می توانی عکس العمل بعضی از خواننده های مطلبت را ببینی.

 

  با وارد شدن به دنیای وبلاگ نویسی چیزهایی را در این مورد فهمیديم که هیچ وقت اگر خودمون وبلاگ نداشتيم، نمی فهميدیم؛ اینکه همان روابط ظاهری که در دنیای واقعی وجود دارد، تا حدی به دنیای مجازی هم وارد شده. این را بعضی از کامنت های هر وبلاگ، ثابت می کنند. کامنت هایی که فریاد می زنند نویسنده ی آنها یک کلمه هم از مطالب وبلاگ را نخوانده و فقط  مثل یک آگهی تبلیغاتی عمل می کنند که می گوید: به وبلاگ من هم سر بزنید! اینجا بیاید! فلانی جان! خیلی وبلاگ جالبی داری! به من هم سر بزن! پیش من هم بیا! یا فلان مطلب به روزم! سری به این کلبه ی درویشی بزن!....و الی آخر!

 

درهرحال امیدوارم زبونمون روز به روزو سا ل به سا ل درازتر بشه

 و دلهای شما هم به قول کسی!!!آبی تر...

 

دمتون گرم...روزتون خوش..عشقتون رنگ به رنگ...دنیاتون قشنگ 

 

+ به قلم كشيده شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386توسط سميرا و نوشین |

1+1< 2     ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ به قلم كشيده شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386توسط سميرا و نوشین |

مردن نه فقط نفس نکشیدن است

 

+ به قلم كشيده شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386توسط سميرا و نوشین

پشه ها احمق ترین موجودات روی زمین!!!!! پس ازآدماهستند.....

 

+ به قلم كشيده شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386توسط سميرا و نوشین

يه جور حس تو مایه های کشیدن دندون روی تیر آهن!

 

+ به قلم كشيده شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386توسط سميرا و نوشین

صدای پای آدمی در بیابان. حس کردم از تنهایی نجات پیدا کرده ام.

صدا زدم:آهای!آهای!کسی اونجاست؟!آمد.آدم بود.

گفت: مدت زیادی ست که غذا نخورده ام.

من را کشت و خورد

+ به قلم كشيده شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386توسط سميرا و نوشین

لا مذهب!

تو خواب هم رویا نمی بینیم!

همش خواب اینترنت!

و یاهو مسنجر! و

بلاگ و...از این جور چیزا...!

کاش!حالا که خواب ! می دیدم! حداقل یه خواب عشقولانه ! می دیدم!!!

طرف تو مسنجر یقمو گرفته بود!!!

 

+ به قلم كشيده شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386توسط سميرا و نوشین

کاش می شد سکوت را از نبض باور یک اتفاق دزدید

آن وقت من چقدر حرف برای گفتن داشتم...

؟؟؟؟

+ به قلم كشيده شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386توسط سميرا و نوشین |

دلم گرفت...

 

چقدر مرگ به ما نزدیکه...

 

+ به قلم كشيده شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386توسط سميرا و نوشین

غريبه توي غربت

                          نگو(ی)! چی شد محبت....

 

 

من و مزرعه یه عمره

چشم به راه یه بهاریم...

 

 

پ . ن:

۱. بعد ازیه سال؟؟؟

2.چقدر دلم برای سیاوش تنگ شده بود...

3. سیاوش بهونه ست! تو آهنگاش دنبال خاطراتم می گشتم!!!...

+ به قلم كشيده شده در جمعه پانزدهم تیر 1386توسط سميرا و نوشین |

بشکن ستون خانه تزویر

بشکن...

+ به قلم كشيده شده در جمعه پانزدهم تیر 1386توسط سميرا و نوشین

از آدمای ناشناس خوشم میاد

 

ولی بیشتر ازاونایی خوشم میاد که همیشه نا شناس میمونن!!!.........

+ به قلم كشيده شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386توسط سميرا و نوشین